نامه ششم نهج البلاغه و صلاحیت ابی بکر و عمر و عثمان برای خلافت - شبه

شبه
ورود شما به شبه را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


بر اساس نامۀ ششم نهج البلاغه، امام علی(ع) در نامه ای به معاویه، خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را مورد رضایت پروردگار می داند! آیا این موضوع با تفکر شیعیان در تعارض نیست؟

قبل از ورود به پاسخ، توجه شما را به داستانی از قرآن در ارتباط با حضرت ابراهیم (ع) جلب می کنیم:

بعد از آن که بت ها توسط ابراهیم(ع) درهم شکسته شدند و با توجه به سابقۀ مبارزۀ با شرک او، انگشت اتهام به سویش نشانه گرفته شد، بت پرستان خطاب به او گفتند: آیا تو این کار را با خدایان ما انجام دادی؟!

ابراهیم(ع) پاسخ داد: بت بزرگ این کار را انجام داد! پس اگر خدایانتان توان سخن گفتن را دارند، ماجرا را از خود آنان بپرسید!...

بت پرستان با شنیدن این سخن، ناگهان غافلگیر شده و پاسخی منطقی برای ابراهیم نیافتند.[1]

شیوه ای که حضرت ابراهیم(ع) در برخورد با مخاطبان خود انتخاب کرد، استفاده از باورهای نادرست آنان و تنظیم استدلال خویش با مبنا قرار دادن همان باورها بود، زیرا طرف مقابل، خود و تمام جهان آفرینش را آفریدۀ بت ها می دانست. بت هایی که توان دفاع از خود را نداشته و با ضربات ابراهیم(ع) درهم شکسته شدند!

او خطاب به بت پرستان می گوید که شما و این بت های شکسته و این بت بزرگی که در جای خویش استوار است! اکنون حقیقت را از آنان جویا شوید!

این استدلال نه بدان معنا است که ابراهیم(ع) در واقع معتقد بوده که بت بزرگ مقصر است و یا توانایی سخن گفتن را دارد، بلکه برای مجاب کردن طرف مقابل، از منطق او بر علیه خودش استفاده کرده است.

امام ششم(ع) در این ارتباط می فرماید: گرچه ظاهر سخن ابراهیم(ع) دروغ بود، اما در واقع دروغی از سوی او صادر نشد[2]؛ زیرا او سخن خود را مشروط به سخن گفتن بت ها کرده بود که امکان عملی نداشت.

در وضعیتی مشابه، امیر المؤمنین(ع) در نامه ای به معاویه، باورهای نادرست او را مبنای استدلال خویش قرار داده و به شیوه ای که خواهیم گفت، بدون آن که سخن دروغی گفته باشد، نادرست بودن ادعای معاویه را، حتی با منطق خودش ثابت می کند.

ایشان در این نامه می فرماید:

همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند، با من نیز دست بیعت دادند و در پی چنین بیعتی نه آن کس که شاهد ماجرا بوده حق فسخ بیعت داشته و نه آن کس که در دیگر نواحی به سر می برد، حق سرپیچی دارد؛ زیرا تنها مهاجران و انصار هستند که می توانند طرف مشورت قرار گیرند. بر این اساس، اگر تمام آنان یک نفر را برگزیده و او را امام بنامند، تصمیمشان مورد رضایت پروردگار خواهد بود ... .[3]

اکنون به مراحل موجود در استدلال امام علی(ع) دقت فرمایید:

1. افرادی که با ایشان بیعت کرده اند، همان افرادی هستند که خلفای پیشین نیز با استناد به بیعت آنان، حکومت خویش را مشروع می پنداشتند. بنابر این، معاویه نمی تواند چنین استدلالی را مطرح سازد که مبنای حکومت خلفای پیشین را می پذیرم، اما به دلیل فقدان چنین مبنایی در شکل گیری حکومت امام علی(ع)، از پذیرش خلافتش سرباز می زنم!

2. بر اساس تفکر پذیرفته شده توسط طرف مقابل که برای توجیه چگونگی به قدرت رسیدن خلفای پیشین بدون اطلاع و رضایت کل جامعۀ اسلامی بدان استناد می شد، این تنها مهاجران و انصار هستند که باید طرف مشورت قرار گیرند. این تفکر نیز که مبنای آن دقیقا مشخص نیست، اما به هر حال مورد پذیرش هواداران معاویه است، در استدلال امام، تلقی به قبول می شود که بر اساس آن، معاویه که از آزاد شدگان فتح مکه (طلقاء) بود، نمی تواند اعتراضی در مورد طرف مشورت قرار نگرفتن خود در جریان به خلافت رسیدن امام علی (ع) داشته باشد، زیرا او نه از مهاجران بود و نه از انصار!

3. بخش دیگری از استدلال امام علی (ع) که نقطۀ اصلی پرسشتان نیز در ارتباط با همان بخش است، بیان می دارد که اگر تمام مهاجران و انصار، شخصی را امام بنامند، امامت او مورد رضایت پروردگار خواهد بود.

حال باید دید که نتیجۀ این سخن، که به ظاهر بر خلاف منطق شیعیان است، چه خواهد بود و شیعه چه پاسخی در این مورد خواهد داشت؟

در ذیل، به این موضوع خواهیم پرداخت:

1-3. منطق شیعه: همان گونه که در جای خودش بدان پرداخته شده، شیعیان اگرچه به فعلیت رسیدن حاکمیت را ناشی از هواداری تمام یا اکثریت مردم بدانند، اما رضایت پروردگار را لزوما در متابعت از نظر اکثریت نمی دانند، بلکه معیارهای دیگری چون خدا محوری و حق محوری را در این زمینه دخیل می دانند.

در مبنای اعتقادی شیعه، علی(ع) چون برگزیدۀ خدا و رسول او است، همواره بر حق است، چه تمام مردم هوادار او باشند و چه حتی یک طرفدار هم نداشته باشد.

2-3. منطق غیر شیعیان: آنان ادعا می کنند که اجماع مسلمانان، ملاک حقانیت است و رضایت پروردگار را به دنبال خواهد داشت، البته تعریفی که اهل سنت از اجماع کرده و آن را محدود به بخش کوچکی از مسلمانان می دانند، در واقع مورد پذیرش شیعیان نیست، چون در این حالت، عملا اجماعی محقق نشده است. اما با این وجود، باید گفت که حتی اگر در مقیاسی کوچک تر، توافقی صورت پذیرد که تمام مهاجران و انصار با رضایت کامل در آن نقش داشته باشند، یقینا مورد رضایت پروردگار خواهد بود! دلیل این امر نیز بر اساس منطق شیعیان کاملا مشخص است، زیرا در این صورت، امام علی(ع) که تمام فرقه های مسلمانان نمی توانند سابقۀ هجرت و اسلام او را منکر شوند نیز باید با رضایت کامل در میان اجماع کنندگان باشد و در این صورت، حتی طبق منطق شیعیان نیز رضایت او به تنهایی، رضایت پروردگار به شمار خواهد آمد و شاید همین نکتۀ ظریف است که سخن امیر المؤمنین(ع) را به راحتی توجیه پذیر می سازد که اگر آنان در مورد یک نفر به توافق رسیده و او را امام بنامند، تصمیمشان مورد رضایت پروردگار خواهد بود. 

اما به گواهی تاریخ، چنین اجماع و توافق رضایتمندانه ای محقق نشده است چون در جریان انتخاب خلیفۀ اول، دست کم در مراحل اولیه شکل گیری خلافت، علی(ع) و زبیر و ... (از بزرگان مهاجران) و سعد بن عباده (از بزرگان انصار) به چنین بیعتی رضایت نداشتند و بر این اساس، توافق کامل شکل نگرفته بود. انتخاب خلیفۀ دوم نیز پیش از آن که انتخابی باشد، انتصابی از سوی خلیفۀ قبل بود و به شهادت تاریخ، در جریان شورای شش نفره ای که به خلافت خلیفۀ سوم انجامید، امام علی(ع) در یک سوی انتخاب و عثمان در سمت دیگر آن بود که در نهایت بدون تحقق توافق همه جانبه ای حتی در میان این شش نفر، عثمان به خلافت برگزیده شد.

بر این اساس، اصولا هیچ اجماعی صورت نپذیرفته تا رضایت پروردگار به دنبال آن باشد.

در این راستا و با آن که مراد علی(ع)، توافق همه جانبۀ مهاجران و انصار بوده، اما معاویه نمی تواند خلافت ایشان را با استناد به بیعت نکردن افرادی چون سعد بن ابی وقاص، عبد الله بن عمر و ...نپذیرد، زیرا بر اساس منطق او، همین اجماع ناقص نیز کفایت می کند و پر واضح بود که امیر المؤمنین(ع) بعد از قتل خلیفۀ سوم، از هواداری اکثریت مسلمانان بهره مند بود.

این جا است که می بینیم کلام علی(ع) چه با مبنای تفکر شیعه و چه با مبنایی که معاویه، داعیۀ هواداری از آن را داشت، استدلالی متین و منطقی می باشد.

به عبارتی، کلام علی(ع) در ارتباط با اجماع مسلمانان، سخنی دو پهلو است که یک برداشت از آن با عقاید شیعیان منافاتی ندارد؛ زیرا چنین اجماعی در ارتباط خلافت پیشینیان در واقع اتفاق نیفتاده تا آن را مورد رضایت پروردگار بدانیم و برداشت دیگری که بر اساس منطق مخالفان علی(ع) قابل قبول است نیز در عمل به ضرر خودشان تمام خواهد شد.

این موضوع، زمانی روشن تر می شود که بدانیم معاویه، مشروعیت حکومت خویش را ناشی از فرمان خلفایی می دانست که چیزی بیشتر از امام علی(ع) در اثبات خلافت خویش نداشتند.

در نهایت، بیان این نکته ضروری است که چنین نحوه ای از استدلال، بارها در قرآن کریم تکرار شده است که به دو نمونه آن اشاره می کنیم:

یک: "أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرامی‏ وَ أَنَا بَری‏ءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ"[4]

آیا می گویند که او بر خدا دروغ بسته؟ ای پیامبر! بگو اگر دروغی گفته ام خودم باید پاسخ گوی گناهم باشم و مسئولیت گناهان شما نیز بر عهدۀ من نیست.

دو: "قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى‏ نَفْسی‏ وَ إِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِما یُوحی‏ إِلَیَّ رَبِّی‏"[5]

ای پیامبر! به مشرکان بگو که اگر من گمراه شوم، ضرر این گمراهی به خودم بر می گردد و اگر هدایت نیز شدم به برکت وحی الاهی پروردگار به من می باشد.

بدیهی است که نه آیۀ اول (نعوذ بالله) نشانگر اعتراف پیامبر(ص) به دروغ پردازی است و نه آیۀ دوم، نشانی از گمراهی ایشان، بلکه منطق مناظره گاهی ایجاب می کند که مبنای گفتگو به گونه ای تنظیم شود که حتی با فرض پذیرش برخی سخنان طرف مقابل، او نتواند در برابر استدلال ارائه شده، سخنی برای گفتن داشته باشد.

 


[1] انبیاء، 65- 57.

[2] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 2، ص 343، ح 22، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 هـ ش.

[3] نهج البلاغه، ص 367- 366، کتاب 6، دار الهجرة، قم، بی تا.

[4] هود، 35.

[5]سبأ، 50.

 منبع : islamquest.net

...
نوشته شده توسط رضا یاراحمدی در ۱۳٩٠/٥/٥ ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ | لینک    پيام هاي ديگران()

امکانات وب